تبليغاتX
یادت نره دوستت دارم

یادت نره دوستت دارم

 

 قرآن به جز از وصف علی آیه ندارد


ایمان به جز از حب علی پایه ندارد


گفتم بروم سایه لطفش بنشینم


گفتا که علی نور بود سایه ندارد


 

 عید غدیر مبارک

نوشته شده در جمعه 1388/09/13ساعت 16:15 توسط مهدی| |

نوشته شده در جمعه 1388/08/29ساعت 17:6 توسط مهدی| |

من تو را دوست دارم و تو كسي ديگر را و كسي ديگر مرا ، و ... ما همه تنهاييم

نوشته شده در جمعه 1388/07/03ساعت 18:0 توسط مهدی| |

حالمان بد نيست غم کم می‌خوريم

کم که نه هرروز کم کم می‌خوريم

آب می‌خواهم سرابم می‌دهند

عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند

خود نمی‌دانم کجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نکردی آفتاب؟

خنجری بر قلب بيمارم زدند

بيگناهی بودم و دارم زدند

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

يک شب داد آمد و بيداد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه‌ام

تيشه زد بر ريشه انديشه‌ام

عشق اگر اين است مرتد می شوم

خوب اگر اين است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم ديگر مسلمانی بس است

در عيان خلق سرد ر گم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از اين با بی کسی خو می‌کنم

هر چه در دل داشتم رو می‌کنم

من نمی‌گويم دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

نيستم از مردم خنجر به دست

بت برستم بت برستم بت برست

بت برستم بت برستی کار ماست

چشم مستی تحفه بازار ماست

درد می‌بارد چون لب تر می‌کنم

طالعم شوم است باور می‌کنم

من که با دريا تلاطم کرده‌ام

راه دريا را چرا گم کرده‌ام

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمی‌گويم که خاموشم مکن

من نمی‌گويم فراموشم مکن

من نمی‌گويم که با من يار باش

من نمی‌گويم مرا غمخوار باش

آه ! در شهر شما ياری نبود

قصه هايم را خريداری نبود

وای ! رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما آ باد بود

از در و ديوارتان خون می‌چکد

خون من فرهاد مجنون می‌چکد

خسته‌ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

اين همه خنجر دل کس خون نشد

اين همه ليلی کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

گويی از فرهاد دارد ريشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس فکر ما را کرد؟ نه

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه

هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه

هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه

هيچ کس اشکی برای ما نريخت

هر که با ما بود از ما می‌گريخت

چند روزی است که حالم ديدنی است

حال من از اين و آن پرسيدنی است

گاه بر روی زمين زل می‌زنم

گاه بر حافظ تفأل می‌زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت:

*ما ز ياران چشم ياری داشتيم*
*خود غلط بود آنچه می پنداشتيم*

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/31ساعت 21:16 توسط مهدی| |

دوست داشتن یه نفر دیوونگیه!

دوست داشته شدن توسط یه نفر یك هدیست

دوست داشتن كسى كه دوست داره وظیفست

اما دوست داشته شدن توسط كسیكه دوسش دارى زندگیه...

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/10ساعت 18:14 توسط مهدی| |

فقط دريا دلش آبي تر از من بود

و من از دريا..دلم دريا

فقط اين را ندانستم !!!

 چرا گشتم چنين تنها تر از تنها !!

به هر آبي شدم آتش

 به هر آتش شدم آبي

 به هر آبي شدم ماهي

به هر ماهي شدم دامي

به هر نا محرمي ساقي

به هر ساقي مي باقي

و تو اين را ندانستي !!

چرا گشتم چنين عاصي؟

هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد ...

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 15:14 توسط مهدی| |

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن یک همراه واقعیست که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشم


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه به دست فراموشی هاست.

نوشته شده در شنبه 1388/05/31ساعت 18:22 توسط مهدی| |

دلم نمیاد که بگم به خاطر دلم بمون

اما بدون با رفتنت از تن خستم میره جون

بمون برای کوچه‌ای که بی تو لبریزه غمه

ابری تر از آسمونش ابرای چشمای منه

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/22ساعت 14:59 توسط مهدی| |

به تو دل باخته ام, میدانم

کار سختی دارم

ولی ای دوست بدان

نگذارم هرگز یک قدم را به عقب

فاصله گرچه زیاد است ولی

گرمی عشق تو در قلب من است

من به دنبال طلا نیامده ام

به تو دل باخته ام

که تو دل پاکترین لطف سحرگاه منی

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/15ساعت 8:58 توسط مهدی| |

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked

Why do you like me..? Why do you love me?
I can't tell the reason... but I really like you
You can't even tell me the reason... how can you say you like me
How can you say you love me?

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
Proof ? No! I want you to tell me the reason
Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
because your voice is sweet,
because you are caring,
because you are loving,
because you are thoughtful,
because of your smile,

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
The Guy then placed a letter by her side
Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
No! Therefore I cannot love you
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
Because of your smile, because of your movements that I love you
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
Does love need a reason?
NO! Therefore!!
I Still LOVE YOU...
True love never dies for it is lust that fades away
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away

Immature love says: "I love you because I need you"
Mature love says "I need you because I love you"
"
Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"

نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت 20:34 توسط مهدی| |